🧘ذهن آگاهی به روش بدون سَر / Headless Way

خودشناسی در حقیقت پاسخ به این سوال است که من چه کسی هستم؟

هزاران سال است که ادیان، عرفا، فیلسوف‌ها و دانشمندان جواب‌های مختلفی به این سوال داده‌اند و هیچ جواب واحدی وجود ندارد که ما اینجا بخواهیم به شما بدهیم.

اول از شما می‌خواهم چند لحظه به این سوال فکر کنید که واقعاً شما کی هستید؟

در ابتدا ممکن است تصویری که از خودتان دارید را در ذهنتان بیاورید و جواب‌هایی مثل اسم، شغل و ویژگی‌های ظاهری و اخلاقیتان به ذهنتان خطور کند، ولی این‌ها چیزهایی نیستند که ما بخواهیم راجع بهش صحبت کنیم. ما در این فصل می‌خواهیم یک جواب بسیار ساده به این پرسش بدهیم که نه تنها روی نگاهمان به زندگی بلکه روی کیفیت زندگیمان در عمل تأثیر بسیار زیادی بگذارد. این روش بسیار ساده و در عین حال بسیار پیچیده است و بدفهمی و سوءبرداشت از آن بسیار متداول است. برای خود من یک سال طول کشید تا کاملاً جا بیفتد بنابراین اگر با یک بار گوش دادن و تمرین کردن برایتان واضح نبود یا هیچ تأثیری حس نکردید این کاملاً طبیعی است پس لطفاً صبور باشید و تا آخر فصل ما را همراهی کنید. اگر نیاز بود، مجدداً هر اپیزود را گوش دهید و تمرین کنید.

قبل از اینکه شروع به توضیح دادن این روش کنم این نکته را یادآوری می‌کنم که تمام آنچه در این فصل می‌شنوید و با هم تمرین می‌کنیم، فقط برای آزمایش و تغییر نگرش، عقیده یا واقعیتی نیست که بخواهیم داشته باشیم. چیزهایی که می‌گویم نه خرافی، نه علمی، نه ایدئولوژیک، نه مذهبی، فقط یک نگاه متفاوت به خودمان از درون و بیرون است، نوعی از ذهن آگاهی با یک ابزار پرکاربرد که می‌توانید در جعبه ابزار ذهنتان بگذارید و مواقع مورد نیاز از آن استفاده کنید. روشی که درباره‌اش قرار است صحبت کنیم، نامش هست روش بدون سر یا هدلس که من به احترام بنیان‌گذارش، آقای داگلاس هاردینگ، همان کلمه ی هدلس را استفاده می‌کنم.

ایشان کتاب‌های زیادی برای توضیح دادن ایده

‌اشان نوشته‌اند ولی متأسفانه هیچ کدام از کتاب‌هایشان به فارسی ترجمه نشده یا حداقل من نتوانستم تا الان پیدا کنم بنابراین سعی می‌کنم به زبان ساده تا جایی که می‌توانم این روش را برایتان شرح دهم و با هم تمرینش کنیم.

این روش یکی از جذاب‌ترین روش‌های ذهن آگاهی است که من تا الان تجربه کرده‌ام و در زندگی خودم و کسانی که می‌دانم این روش را درک کرده‌اند، نتیجه‌اش را به وضوح دیده‌ام.

خوب، برویم سر اصل مطلب.

من در جواب پرسش من کی هستم، جواب زیر را می‌دهم:

«من از نگاه دیگران یک شخص هستم، اما از نگاه فضایی برای همه هستی هستم.»

یک بار دیگر بگویم: «من از نگاه دیگران یک شخص هستم، اما از نگاه فضایی برای همه هستی هستم.»

برای اینکه این نگاه را درک کنیم، بیایید با هم این آزمایش را انجام دهیم.

مکانی را برای نشستن انتخاب کنید که جلوتان باز باشد و بتوانید به راحتی پاهایتان را ببینید. جایی را انتخاب کنید که حداقل چند شی مختلف جلوتان باشد تا بتوانیم آزمایش را انجام دهیم. منظورم این است که جلوتان فقط دیوار یا یک پرده نباشد. نور هم به اندازه‌ای باشد که بتوانید همه چیز را ببینید. مثلاً من الان در سالن نشسته‌ام و میز و صندلی و وسایل خانه را می‌بینم. می‌توانید این اپیزود را مکث کنید و یک مکان مناسب انتخاب کنید. خب، حالا یکی از دست‌هایتان را بالا بیاورید و با انگشت اشاره به یکی از اشیاء مقابلتان اشاره کنید. حتی اگر در ابتدا به نظرتان مسخره بیاید، ازتان خواهش می‌کنم این کار را انجام دهید و فقط در ذهنتان تصور نکنید. حالا تمام توجهتان را به نوک انگشتتان و به شی‌ای که به آن اشاره می‌کنید بیاورید. به رنگ و شکلی که دارد توجه کنید. این رنگ و شکل وجه دیداری آگاهی شماست که قبلاً در ذهن آگاهی تمرین کرده‌ایم. مثلاً من به میز روبرویم اشاره می‌کنم و به شکل و رنگش توجه می‌کنم. شما می‌توانید به هر شی دلخواهی که در فضای روبروتان است اشاره کنید. حالا انگشت اشاره‌تان را به سمت انگشت‌های پا یا کفشتان بیاورید. به رنگ و شکلی که دارد توجه کنید. الان پاهایتان داخل محتوای آگاهیتان قرار گرفته و دیگر شی مقابلتان از فضای آگاهی شما حذف شده است. حالا به بخشی از بدنتان که می‌بینید اشاره کنید. به شکل و رنگ بدن یا لباسی که پوشیده‌اید توجه کنید که این هم یک شی دیگر است.

این مهم است که بدانید این آزمایش را ما با توجه به وجه دیداری انجام می‌دهیم، یعنی فقط چیزی را که انگشت اشاره‌مان به آن اشاره می‌کند و می‌بینیم و شرح می‌دهیم، بدون توجه به احساسی که به آن داریم. مثلاً من به شکل و رنگ پایم توجه می‌کنم بدون توجه به احساسی که به آن دارم. حالا به مهم‌ترین بخش آزمایش رسیدیم انگشت اشارتون رو بچرخونید به سمت صورتتون توجهتون رو ‌بیارید به چیزی که بهش اشاره کردید آیا چیزی که انگشت اشارتون داره بهش اشاره میکنه رو میبینید؟ آیا دارید به شی دیگه ای اشاره می کنید؟ آیا رنگ یا شکلی اونجا میبینید؟ آیا حرکتی اونجا میبینید؟ آیا میتونید صورتتون رو ببینید؟ میتونید محتوای وجه دیداری آگاهیتون نسبت به چیزی که بهش. اشاره میکنید رو شرح بدید؟

بزارید من تجربه خودم رو بهتون بگم، چیزی که من مقابلم میبینم دست‌ و نوک انگشت اشارم و تصویر محو شده سالن خونه در پس زمینه و جلوی انگشت اشارم هیچی نمیبینم، هیچ شی ای و هیچ رنگی، هیچ صورتی فقطیک فضای خالی محتوای وجه دیداری آگاهی من نسبت به چیزی که بهش اشاره می کنم فقط یک فضای خالی، من‌هیچ چیزی نمیبینم.

به این نکته هم توجه کنید که شما هرگز قادرنیستید به شکل مستقیم سر خودتون رو ببینید چیزی که همیشه‌ دیدید تصویری از سرتون در آینه، گوشی موبایل یا عکس و‌ فیلم بوده.

یک روش دیگه برای اینکه موضوع رو کمی بهتر متوجه بشید اینه که از هر دو دستتون استفاده کنید انگشت اشاره دست راست رو به یک شی نشونه برید حالا دست چپتون رو بیارید بالا و همون طوری که به صورت خودتون نشونه رفتید در کنار دست راستتون قرارش بدید در این حالت همزمان دست راست به یک شی و چیزی که دست چپ‌ بهش اشاره می کنه برای شما قابل رویت نیست و ما اسش رو میذاریم فضا، میتونید دستتون رو‌ بیارید پایین آزمایشمون تموم شد.

اگه هیچ حس خاصی به این آزمایش ندارید یا تمام این کارا براتون بی معنی بود این کاملا طبیعیه چون به زمان نیاز دارید که این مفهوم رو کاملا درک کنید امیدوارم صبور باشید و قسمت های بعدی رو دنبال کنید تا این مفهوم‌کاملا براتون قابل درک بشه بعد میبنید که چه تاثیرعمیقی توی زندگیتون میذاره.

از این که با دارما همراه هستید از شما سپاسگزارم

🧘ذهن آگاهی به روش بدون سَر / نقطه سر خط

اول می‌خواهم از کسانی که از ابتدا ما را همراهی کرده‌اند، قسمت‌های مختلف را گوش داده‌اند و به دیگران هم معرفی کرده‌اند، ما را تشویق کرده‌اند و برایمان کامنت گذاشته‌اند، کسانی که بدون چشم‌داشت درخواست همکاری با دارما را داده‌اند و به همکاران دارما پیوسته‌اند تا بی‌منت به دیگران دهند، تشکر کنم.

این فصل اینقدر مهم و جذاب است که من برای منتشر کردنش ذوق و شوق دارم که می‌توانم بگویم شاید تمام راه را از ابتدا تا اینجا منتظر بودم که موقعش بشود و این فصل را منتشر کنم.

برای کسانی که تازه به جمع دارما پیوسته‌اند، پیشنهاد می‌کنم قبل از شروع به گوش دادن این فصل، ذهن‌آگاهی‌ها را تمرین کنند؛ ذهن‌آگاهی مقدماتی و پیشرفته، ذهن‌آگاهی‌های کاربردی و طیف‌های ذهن‌آگاهی، چون به درک سریع‌تر این فصل بسیار کمک می‌کنند.

برای کسانی که از روی عشق و محبت به دیگران می‌خواهند دارما را معرفی کنند تا حال خوبی که خودشان تجربه کرده‌اند را دیگران هم تجربه کنند، پیشنهاد می‌کنم یک بخشی که مناسب می‌دانید را انتخاب کنید. مثلاً اگر دوست یا شخصی در خانواده‌تان مشکل خواب دارد، مدیتیشن‌های سمبلیک یا مدیتیشن و موسیقی برای خواب می‌تواند مشوق خوبی برای شروع مدیتیشن باشد. یا اگر دوست یا همکارتان مشکل تمرکز دارد یا دچار وسواس فکری و عادت‌های بد است، ذهن‌آگاهی‌ها خیلی می‌تواند سودمند باشد. برای کسانی که بیمار هستند یا درد دارند، اپیزودهای کاهش درد و کاهش اضطراب و ترس بسیار مفید است. یا اگر کسی را می‌بینید که با خشم و بخشش مشکلی دارد، می‌توانید اپیزودهای مربوط به آن را برایش ارسال کنید، یا در مورد روابط احساسی به همچنین.

خلاصه، منظورم این است که به جای اینکه پادکست را معرفی کنید یا لینکش را بفرستید، بهتر است یک اپیزود را به سلیقه خودتان انتخاب کنید و با روشی که راحت‌تر است به دیگران بدهید یا حتی کمکش کنید تا کست باکس یا گوگل پادکست را نصب کند. حتی اگر اینها را ندارد یا سختش است، می‌توانید فایلش را از تلگرام پیدا کنید و برایش بفرستید.

از اینکه با دارما همراه هستید و مهربانانه برای ما می‌نویسید و در کنار ما حضور دارید و همراهیمان می‌کنید، از شما سپاسگزارم.

🧘ذهن آگاهی به روش بدون سَر / لایه های پیاز

لطفاً مکانی را برای نشستن پیدا کنید. ترجیحاً جایی را انتخاب کنید که چند شیء مختلف جلوتان باشد تا بتوانیم آزمایش‌هایمان را انجام دهیم.

به روش Headless که داریم تمرین می‌کنیم، علم اول شخص هم می‌گویند، چون از زاویه اول شخص به جهان نگاه می‌کند.

یک شیء روبروتان انتخاب کنید. مثلاً من میز را انتخاب می‌کنم.

در حقیقت، چیزی که من انتخاب کردم از فاصله‌ای که الان از آن دارم، میز است، اگر صورتم را به آن نزدیک‌تر کنم، فقط یک تکه چوب می‌بینم و اگر با میکروسکوپ به آن نگاه کنم، مولکول‌های چوب و اگر بیشتر دقیق شوم، فقط ذرات ریز و اتم‌ها وجود دارند.

نکته‌ی دیگر این است که ما هیچ‌وقت نمی‌توانیم از فاصله‌ی صفر به شیء نگاه کنیم. حتی وقتی به اتم‌ها نگاه می‌کنیم، باز هم فاصله‌ای است که باعث می‌شود بتوانیم چیزی ببینیم. در فاصله‌ی صفر دیگر چیزی از آن شیء دیده نمی‌شود به جز فضای خالی. حالا اگر من بتوانم از فاصله‌ی صفر به میز نگاه کنم، چه اتفاقی می‌افتد؟ هیچ‌کس جوابی برایش ندارد، چون هیچ‌وقت این اتفاق نیفتاده است.

این موضوع برای ما هم صدق می‌کند. وقتی از شما پرسیده می‌شود که شما چه کسی هستید و شما پاسخ می‌دهید من یک شخص هستم، یک انسان با مشخصاتی. این کاملاً درست است، ولی از فاصله‌ی مشخصی شما یک شخص هستید. اگر نزدیک و نزدیک‌تر شویم، همان توضیحی که برای میز دادم اتفاق می‌افتد، با این تفاوت که من فاصله‌ی صفر را دارم و توسط خودم تجربه می‌کنم.

حالا اگر برعکس، فاصله را دورتر کنیم، چیزی که دیده می‌شود، یک ساختمان، یک شهر، کشور، کره‌ی زمین، کهکشان و کل کائنات را می‌توان دید.

پس در حقیقت می‌توان گفت چیزی که من به عنوان اسم برای خودم گذاشته‌ام، فقط یک لایه از من است. مثل لایه‌های پیاز. این واضح است که پیاز با همه‌ی لایه‌هایش پیاز است. من هم برای این که من باشم، به همه‌ی لایه‌ها، از اتم‌ها گرفته تا تک‌تک اعضای بدنم و بعد سیاره و کهکشان و کل کائنات، نیاز دارم تا وجود من معنی پیدا کند. هر کدام از این‌ها حذف شود، وجود من بی‌معنی می‌شود.

حالا دوباره این سؤال را مطرح می‌کنم: «من دقیقاً کی هستم؟»

در جواب اگر بگویم «من شخصی به هر نامی هستم»، این جمله فقط یکی از لایه‌های من را توضیح می‌دهد، کما اینکه می‌توانم بگویم من یک انسان روی کره‌ی خاکی هستم یا من ذره‌ای از جهان هستی هستم. ولی هیچ‌کدام از این توضیحات، توضیح من کی هستم از نقطه‌ی صفر نیست. هیچ‌کس نمی‌تواند این را توضیح دهد و تجربه کند. چون هیچ‌کس نمی‌تواند در فاصله‌ی صفر از من قرار بگیرد.

علم اشیاء، تمام چیزها را از فواصل مختلف توضیح می‌دهد. مثل علم فیزیک، شیمی، مکانیک کوانتومی یا علوم فضایی.

اما قرار نیست من به خودم از فاصله‌ای به عنوان یک شی نگاه کنم، بلکه می‌خواهم خودم را از فاصله‌ی صفر بررسی کنم. بررسی نه از بیرون، بلکه از درون.

از نقطه‌ی صفر من یک فضا هستم، اما نه فضای خالی، فضایی پر از آگاهی و این فضا همه چیز را شامل می‌شود، چون هر چیزی برای اینکه معنی‌دار شود، باید در آگاهی من قرار بگیرد.

هر چیزی که می‌بینم، می‌شنوم، لمس می‌کنم، احساس می‌کنم، در آگاهی من معنی پیدا می‌کند. تمام انسان‌های دیگر، طبیعت، ستاره‌ها، کهکشان و کل هستی در فضای آگاهی من است.

یک‌بار دیگر به خودتان با نگاه بدون سر نگاه کنید. تصور کنید که سر ندارید و از درون به بیرون نگاه می‌کنید.

چیزی که من اینجا می‌بینم، بخشی از بدنم، پاها و دست‌هایم و فضای اتاق که روبرویم قرار دارد.

این اولین لایه‌ای است که من می‌توانم با چشمانم ببینم. اگر به دورتر نگاه کنم، می‌توانم آدم‌ها، شهرم، ستاره‌ها و کهکشان را ببینم.

چیزی که من از من بودن تجربه می‌کنم، کاملاً با چیزی که شما تجربه می‌کنید، متفاوت است.

شما می‌توانید بگویید من یک شخص هستم و دارای سر هستم، من می‌گویم من سر ندارم!

تفاوتش فاصله‌ای است که من و شما داریم به خودمان از آن نگاه می‌کنیم.

برای شمایی که آنجا هستید، مشخصاً من یک شخص هستم، ولی برای خودم من فضایی برای کل جهان هستم و هر دوی این‌ها درست هستند.

در اپیزود بعد، تمرین‌های بیشتری را برای درک این موضوع انجام می‌دهیم.

از اینکه با ما همراه هستید، از شما سپاسگزاریم.

🧘ذهن آگاهی به روش بدون سَر / تجربه‌ی چشم واحد 

قبل از اینکه به سراغ تجربه‌ی چشم واحد برویم، یک آزمایش جدید انجام می‌دهیم.

قرار شد فرض کنیم که ما Headless یا بدون سر هستیم.

حالا از شما می‌خواهم دست راستتان را بالا بیاورید و روی سرتان بگذارید و نتیجه را مشاهده کنید.

درست است که ما تصور کردیم سر نداریم، ولی می‌توانیم آن را لمس کنیم.

مشاهده‌ی من این است:

دست من ناپدید شد و بعدش احساس لمس شدن سر در فضای آگاهی من به وجود آمد.

من می‌توانم تصور کنم که انگشتانم الان روی سرم هستند، حتی رنگ و شکل‌شان را هم می‌توانم تصور کنم. ولی نمی‌توانم ببینم‌شان.

معلوم است، اگر کسی من را از دور تماشا کند، می‌بیند که من دستم را بالا برده‌ام و روی سرم گذاشته‌ام.

این به این دلیل است که او من را از فاصله‌ی مشخصی نگاه می‌کند. ولی چیزی که من می‌بینم از نقطه‌ی صفر است. و در نقطه‌ی صفر هیچ سری وجود ندارد. هیچ چیزی وجود ندارد. در این نقطه، به جای اینکه من چیزی باشم، فضایی برای همه‌ی چیزها هستم، شامل احساس لمس شدن سر و افکار و تصویرهای ذهنی از انجام این کار.

خیلی خوب، برویم سراغ مطلب اصلی.

سوال من این است که شما از چند چشم به دنیای بیرون نگاه می‌کنید؟

می‌دانم جواب ساده به نظر می‌آید و می‌گویید خوب معلوم است دیگه، دو تا، ولی آیا واقعاً این‌طور است؟

برای اینکه موضوع روشن شود، از شما می‌خواهم دست راستتان را بالا بیاورید و با چسباندن نوک انگشت‌های اشاره و شست، یک حلقه بسازید. حالا همین کار را با دست چپ هم انجام دهید. حالا این دو حلقه را به هم بچسبانید و یک عینک بسازید، کاری که احتمالاً در بچگی انجام داده‌اید یا دیده‌اید که بچه‌ها انجام می‌دهند.

حالا آرام و با احتیاط، بدون اینکه دست‌هایتان از هم جدا شوند، این عینک را بالا بیاورید و به چشم‌هایتان بزنید.

چه اتفاقی برای خط جداکننده‌ی عینک افتاد؟

تجربه‌ی من این است که نقطه ناپدید شد. دو چشمی که من ساخته بودم، به یک چشمی تبدیل شد و من دارم از درون یک چشم واحد به دنیا نگاه می‌کنم.

می‌توانید دست‌هایتان را پایین بیاورید.

امیدوارم منظورم را از این آزمایش متوجه شده باشید.

چیزی که ما مقابلمان می‌بینیم، یک تصویر از فضای واحد، بدون قاب است. هیچ جداکننده‌ای هم وسطش وجود ندارد.

برای اینکه موضوع را بهتر درک کنیم، از شما می‌خواهم دو شی مقابلتان را در نظر بگیرید و آن‌ها را از نظر اندازه مقایسه کنید. احتمالاً یکی بزرگتر و یکی کوچکتر است، شاید هم دقیقاً هم‌اندازه باشند.

حالا دو شی دیگر را در نظر بگیرید و این کار را تکرار کنید.

اندازه اجسام نسبی است. آن‌ها نسبت به هم بزرگ‌تر و کوچکتر هستند.

حالا به مهم‌ترین قسمت داستان رسیدیم.

از شما می‌خواهم کل وجه دیداری مقابلتان، یعنی تصویری که چشم‌هایتان دارند می‌بینند، را در نظر بگیرید.

این تصویر چقدر بزرگ است؟

تجربه‌ی من این است؛

من تصویر دیگری نمی‌بینم که با آن مقایسه کنم و بگویم کدام بزرگ‌تر است، من وجه دیداری دیگری ندارم. ممکن است کسی ادعا کند که وجه دیداری‌اش بزرگ‌تر است، من نه می‌توانم ردش کنم نه بپذیرمش، چونکه من نمی‌توانم جای او باشم و از زاویه او به دنیا نگاه کنم.

حالا بیایید مجدداً به همان شی اولی که در نظر گرفتید نگاه کنید، این شی دارای حاشیه است و درون یک شی دیگر در پس‌زمینه قرار دارد.

مثلاً صندلی مقابلم را در پس‌زمینه دیوار می‌بینم. می‌توانید این آزمایش را برای یک شی دیگر هم تکرار کنید.

هر چیزی که در نظر بگیرید، درون چیز دیگری است یا با چیز دیگری مرز دارد.

می‌توانید فاصله بین دو شی را هم تخمین بزنید و بگویید چقدر از هم دور هستند، یا چقدر از شما دور هستند.

حالا به کل وجه دیداریتان توجه کنید. می‌توانید مرز و حاشیه‌ی این فضا را ببینید؟

آیا چیزی این فضا را شامل شده است؟ آیا چیز دیگری در پس‌زمینه وجود دارد یا با چیز دیگری مرز مشترک دارد؟

این وجه دیداری چقدر از شما فاصله دارد؟

تجربه‌ی من این است:

فضایی که من می‌بینم در گوشه‌ها محو شده و یکتا و منحصر به فرد است. نه مرزی دارد، نه درون تصویر دیگری است. بلکه در فضای آگاهی من گسترده شده است. همینجا و بدون هیچ فاصله‌ای که بتوان اندازه‌گیری کرد.

تمام این آزمایش‌ها برای این هستند که متوجه شوم کل این فضا واحد است و با من هیچ فاصله‌ای ندارد و اگر فاصله ندارد، یعنی درون من است و منظورم از من، فضای نامحدود آگاهی است.

چیزی که من از طریق این آگاهی تجربه می‌کنم، کاملاً منحصر به فرد است و هیچ کس دیگر نمی‌تواند آن را تجربه کند. نگاهم به دنیا، احساسم نسبت به چیزها و حتی درد، رنج و لذتی که تجربه می‌کنم.

تجربه‌ی اول شخص کاملاً متفاوت با چیزی است که من از نگاه دیگران هستم. هر دوی این نگاه‌ها درست هستند، ولی ما معمولاً نگاه اول شخص را نادیده می‌گیریم. اگر هنوز هم هیچ احساسی نسبت به این نوع‌ نگاه ندارید و هنوز براتون گیج کنندس، این کاملا طبیعیه.

به خودتون زمان بدید و اجازه بدید گه‌گاه احساس نداشتن سر و نگاه به دنیا از طریق چشم واحد رو تجربه کنید. گه‌گاه تصور کنید که همه‌ چیز و همه‌ی اتفاقات درون شما هستند و شما فضایی برای همه‌ی چیزها هستید.

از اینکه با ما همراه هستید سپاسگزاریم.

🧘ذهن آگاهی به روش بدون سَر / چهره‌ی واقعی - خود واقعی

در این بخش هم مجدداً نیاز به آینه یا دوربین گوشی داریم.

لطفاً آینه یا گوشی‌تان را مقابل خودتان بگیرید و تصویر خودتان را داخل ببینید.

تصویری که آنجا در آینه می‌بینید چهره‌ی شماست. چیزی که در این طرف آینه است واقعیت شماست، یک فضای بدون چهره و بدون مرز.

به احساس و افکاری که نسبت به ظاهر و چهره‌تان دارید توجه کنید.

آیا خودتان را قضاوت می‌کنید؟

به هر فکری که وارد ذهنتان می‌شود یا احساسی که نسبت به چهره‌تان تجربه می‌کنید آگاه باشید.

حالا به جایی که این افکار و احساسات هستند توجه کنید.

تجربه‌ی من این است، من هیچ‌چیزی در سمت خودم پیدا نمی‌کنم.

افکار‌ و احساسات من نسبت به چهره‌ام به همراه چهره‌ی‌ من درون وجه بصری من هستند، درون محتوای آگاهی من. و من از فضای بدون چهره و بدون ذهن به آن‌ها نگاه می‌کنم.

تجربه‌ی شما چیست؟

آیا به نظرتان درست نیست که بگویم، هر قضاوتی که راجع‌به چهره‌تان دارید، آنجاست و به چهره‌ی شما تعلق دارد نه به چیزی که واقعاً هستید. حداقل من که در فضای آگاهی‌ام در این طرف آینه چیزی احساس نمی‌کنم، هرچیزی هست آنجاست.

به نگاه کردن به چهره‌تان درون آینه ادامه دهید.

افکار و احساسات شما تغییر می‌کنند.

قضاوت‌های شما تغییر می‌کنند.

توجه کنید که تمام این تغییرات آنجا اتفاق می‌افتند، درون محتوای وجه بصری آگاهی‌تان، در اینجا، یعنی فضایی که از آن به بیرون نگاه می‌کنید هیچ قضاوتی وجود ندارد.

اینجا یک فضای تغییرناپذیر بدور از هرگونه قضاوت است.

افکار و احساسات می‌آیند و می‌روند و در فضای آگاهی شما ظاهر می‌شوند.

آن‌ها درون شما به وجود می‌آیند، ولی شما را تعریف نمی‌کنند یا تغییر نمی‌دهند.

می‌توانید آینه یا گوشی‌تان را پایین آورید.

وقتی به آینه نگاه می‌کنیم، دوست داریم همیشه زیباترین و بی‌نقص‌ترین تصویر را در آینه ببینیم. البته بعضی وقت‌ها چنین احساسی به ما دست می‌دهد ولی بیشتر وقت‌ها اتفاق نمی‌افتد، همیشه نقص‌هایی وجود دارد، ما چهره و ظاهرمان را با دیگران و حتی چهره‌مان در گذشته مقایسه می‌کنیم و حس می‌کنیم به اندازه‌ی کافی خوب نیستیم، و این باعث ناامیدی، غم، اضطراب و ترسمان می‌شود.

ما معتقدیم «آینه همیشه واقعیت را نشان می‌دهد»

من برای چهره‌ای که آینه به من نشان می‌دهد و من تحت تأثیرش قرار می‌گیرم کاری از دستم برنمی‌آید.

ولی الان متوجه شده‌ام که گویا حرف آینه را درست متوجه نشده‌ام.

آینه به من نمی‌گوید که من چه شکلی‌ام، آن دارد چیز دیگری می

‌گوید.

به من می‌گوید چهره‌ی‌ من کجاست و در چه فاصله‌ای این شکلی است!

خود واقعی من همیشه آن فضای زیبا و بی‌نقص و بدون تغییر است که در این طرف آینه قرار گرفته.

من نمی‌توانم جلوی قضاوت ذهنم را هر باری که درون آینه نگاه می‌کنم یا عکس خودم را توی گوشی‌ام می‌بینم بگیرم ولی می‌توانم به خودم یادآور شوم که این فقط یک تصویر از من از این فاصله است و خود واقعی من یک زیبایی همیشگی بدون قضاوت و بدون نقص است.

چشم‌هایتان را ببندید.

چند نفس عمیق بکشید.

حالا فضای آگاهی بدون نقص و بدون تغییری که هستید را احساس کنید.

فضایی که فارغ از هرگونه برچسب زشت و زیبا است.

واضح است که افکار و احساسات وارد این فضا می‌شوند.

مثل تصاویری که می‌بینید.

ولی‌ واقعیت شما نه با این افکار تغییر می‌کند نه با تصاویر وجه بصری‌تان.

هرموقع آماده بودید چشم‌هایتان را باز کنید یا چشم‌هایتان را بسته نگه دارید و از احساس خوب فضا بودن لذت ببرید.

🧘ذهن آگاهی به روش بدون سَر / حالا که چی

این قسمت پایانی از بخش اول ذهن آگاهی به روش هدلس است.

من برای اینکه هم شما را خسته نکنم هم یک فرصتی بدهم که با هم این روش از ذهن آگاهی را در زندگی‌هایمان تمرین کنیم، ادامه‌ی این روش را به فصل دیگری موکول می‌کنم.

شاید خیلی‌ها از خودشان بپرسند حالا چه می‌شود؟ چرا ما باید تصور کنیم بدون سر هستیم یا از زاویه اول شخص از درون به بیرون نگاه کنیم.

من جوابی برایش ندارم، ولی می‌توانم بگویم برای خودم چه اتفاقی می‌افتد وقتی تمرینش می‌کنم، ولی ممکن است برای شما اتفاقات دیگری بیفتد و از آن استفاده‌ی دیگری کنید.

زمانی که من به نگاه اول شخص یا هدلس آگاه می‌شوم، ناخودآگاه شروع به آرام شدن می‌کنم. خونسردی اولین نشانه‌های آگاهی به فضایی است که هستم.

وقتی من خودم را فضایی برای همه چیز می‌بینم، شما و دیگران و موجودات دیگر و هر چیزی که درون این فضا هست را دیگر جدای از خودم نمی‌بینم. وقتی چیزی را از خودم می‌دانم، چیزهایی که برایم خوشایند نیست هم راحت‌تر می‌پذیرم و با آن‌ها می‌سازم. این می‌تواند درد باشد، می‌تواند یک انسان دیگر باشد یا یک شرایط بحرانی در محل کار یا در اجتماع باشد.

زمانی که عصبانی، حسود، بی‌حوصله یا غمگین و ناراحت هستم وقتی به این وجه آگاه می‌شوم اول از همه به جای هر عکس‌العملی احساسی که در فضای آگاهی به وجود می‌آید را مشاهده می‌کنم و به خودم می‌گویم «اوم، پس عصبانیت اینجوری تو فضای آگاهی من ظاهر می‌شود.» یا «اهان، پس حسادت این شکلی است» و از این جور جملات که توی ذهنم مرورشان می‌کنم.

همه‌ی این‌ها را می‌توانید با احساس نداشتن توجه کافی، احساس تنهایی، غم از دست دادن چیزی یا کسی یا هر احساس ناخوشایند دیگری امتحان کنید.

نه تنها در لحظات ناخوشایند بلکه در لحظات خوشایند هم این کار را تمرین می‌کنید و از فرصتی که برای لذت بردن از زندگی در اختیارم است با این روش چندین برابر بیشتر لذت می‌برم.

خوشحال می‌شوم شما هم نتیجه‌ی تمریناتتان را با ما و بقیه شنوندگان در میان بگذارید.

فراموش نکنید ما یک خانواده هستیم و به اشتراک گذاشتن تجربیاتمان ارتباطمان را قوی‌تر می‌کند.

فصل بعدی را به نوعی از مدیتیشن به نام «یوگا نیدرا» اختصاص داده‌ایم که برای خواب و ریلکس کردن بدن استفاده می‌شود. ارتباطی به تمرینات فیزیکی یوگایی که می‌شناسید ندارد.

فصل جدید توسط سارا ضبط شده است که امیدوارم از صدا و لحن زیبایش لذت ببرید.

🧘ذهن آگاهی به روش بدون سَر / چشمان بسته

این تمرین در حالت نشسته انجام می‌شود. ما می‌خواهیم ادامه‌ی اینکه چه کسی هستیم را این بار از زاویه‌ی چشم‌های بسته بررسی کنیم.

اول از شما می‌خواهم به این فکر کنید که چه اتفاقی رخ می‌دهد وقتی چشم‌های‌تان را می‌بندید و مجددا باز می‌کنید؟

فراموش نکنید در همه تمرینات ما همه چیز را از وجه دیداری بررسی می‌کنیم.

خوب برای انجام این آزمایش لطفا چشم‌های‌تان را ببندید. چه اتفاقی افتاد؟

من نمی‌توانم ببینم که چشم‌هایم بسته می‌شوند، فقط می‌بینم که تاریکی همه جا را فرا گرفته و هر چیزی که داخل اتاق بود ناپدید شده است.

حالا چشم‌های‌تان را باز کنید. چه اتفاقی افتاد؟

تجربه‌ی من این است که نور و رنگ و تمام اشیایی که داخل اتاق بودند مجددا پدیدار شدند.

از زاویه‌ی دید اول شخص این تمرین مثل جادوگری می‌ماند، من کل اتاق و با تمام وسایلش را غیب کرده‌ام و مجددا بدون تغییر برگردانده‌ام.

اما از زاویه‌ی دید شخص دیگر من فقط چشم‌هایم را بسته‌ام و باز کرده‌ام و برای اتاق هم هیچ اتفاقی نیفتاده است!

حالا از شما می‌خواهم دوباره اتاق یا فضای مقابل‌تان را غیب کنید.

حالا بگویید این فضای تاریک چقدر بزرگ است؟

جواب من این است: من فضای تاریک دیگری ندارم که با آن مقایسه کنم.

تاریکی که من تجربه می‌کنم فقط یکی است و کل وجه دیداری من را شامل شده است.

آیا تاریکی درون چیز دیگری قرار دارد؟

از نظر من تنها چیزی که این تاریکی درونش قرار دارد فضای نامحدود آگاهی من است.

حالا بگویید چقدر این تاریکی به شما دور یا نزدیک است؟

من هیچ فاصله‌ای با این تاریکی ندارم.

این تاریکی دقیقا همینجا در فضای آگاهی‌ام است.

دقیقا همینجا در من.

حالا به من بگویید این تاریکی کجاست؟

این تاریکی هیچ مکان و آدرسی ندارد، هیچ جا نیست و ه

مه جا است.

همین‌طور که چشم‌هایتان بسته است به وجه شنیداری توجه کنید که در ذهن آگاهی‌ها تمرینش کرده‌ایم.

شما می‌توانید صدای من و احتمالا یک سری صداهای دیگر را هم بشنوید.

صداها می‌آیند و می‌روند. هیچ صدایی نیست که از اول در گوش شما بوده باشد و هیچ صدایی نیست که برای همیشه ماندگار باشد.

حالا بگویید وجه شنیداری‌تان چقدر بزرگ است؟

من وجه شنیداری دیگری ندارم که با آن مقایسه کنم، بنابراین نمی‌توانم مقایسه یا اندازه‌گیری کنم.

آیا وجه شنیداری شما درون چیزی قرار دارد؟

می‌توانم بگویم که این صداها درون سکوت ذهن من هستند.

حالا به احساسی که در بدن‌تان جریان دارد توجه کنید. شما نمی‌توانید بدن‌تان را ببینید. تصویری که از بدن‌تان دارید فقط یک خاطره در ذهن‌تان است.

حالا به پای راست‌تان توجه کنید. توانایی تصویرسازی از شکل بدن‌تان باعث می‌شود بتوانید توجه‌تان را به بخش‌های مختلف بدن‌تان معطوف کنید.

برای همین داشتن یک تصویر از کل بدن بسیار مفید است.

حالا بیایید این تصویر را کنار بگذاریم و فقط به احساسی که تجربه می‌کنیم تکیه کنیم.

احساسی که در پای راست‌تان دارید چه شکلی است؟

با کنار گذاشتن تصویر ذهنی از بدن‌تان و بدون اینکه پای‌تان را حرکت دهید می‌توانید بگویید چند تا انگشت دارید؟

این احساس چقدر بزرگ است؟ چقدر نزدیک است؟

مطمئنید این احساس مربوط به پای راست‌تان است؟

حالا به احساسی که در سرتان دارید توجه کنید.

این احساس چه اندازه‌ای دارد؟ چه شکلی است؟

من جوابی برایش ندارم.

آیا شما درونش هستید یا اون درون شماست؟

من درون خودم احساسش می‌کنم، درون وجه احساسی آگاهی‌ام.

حالا به کل وجه احساسی بدن‌تان توجه کنید.

چه اندازه‌ای دارد؟ آیا درون چیزی قرار دارد؟

من هیچ وجه احساسی دیگری پیدا نمی‌کنم که با آن مقایسه‌اش کنم.

ما خودمان را با احساسی که در بدن‌مان تجربه می‌کنیم شناسایی می‌کنیم.

پس وقتی من می‌پرسم وجه احساسی شما چه اندازه‌ای دارد، مثل این است که بپرسم شما چه اندازه‌ای دارید؟

از زاویه‌ی دید اول شخص می‌توانید بگویید چه اندازه‌ای دارید؟ چطوری می‌خواهید خودتان را اندازه‌گیری کنید؟

آیا درون چیزی هستید؟

من نمی‌توانم بگویم چه اندازه‌ای دارم، چه شکلی‌ام. من درون چیزی نیستم. از نظر وجه احساسی من کاملا رها هستم.

حالا به افکار و ذهن‌تان توجه کنید.

بیایید چند تا فکر بسازیم. مثلاً یک عدد انتخاب کنید. این یک فکر است.

حالا به یک کاری که امروز انجام داده‌اید فکر کنید. این یک خاطره است.

حالا صورت یک دوست را تصور کنید و بعد به تأثیری که روی‌تان می‌گذارد توجه کنید. این یک احساس است.

این افکار و خاطرات و احساسات را نامشان را می‌گذاریم ذهن.

وجه کل افکار و احساسات چه اندازه‌ای دارد؟

به زبان ساده‌تر، ذهن‌تان چه اندازه‌ای دارد؟

من ذهن دیگری ندارم که با آن مقایسه کنم. درست است من در مورد افکار و احساسات دیگران شنیده‌ام ولی فقط افکار و احساسات خودم را تجربه کرده‌ام، بنابراین نمی‌توانم بگویم چه اندازه‌ای دارد.

آیا ذهن‌تان درون چیز دیگری قرار دارد؟ مثلاً حس می‌کنید ذهن‌تان درون سرتان است؟

من این احساس را ندارم. چون خود تصویر داشتن سر یک فکر است درون آگاهی من، که البته خیلی فکر مفیدی است.

افکار شما از کجا می‌آیند؟

به نام یک سیاره فکر کنید.

جواب یک نام است که خودش یک فکر است.

این فکر از کجا آمده است؟

افکار و احساسات ما بخشی از محتوای آگاهی ما هستند که در فضای آگاهی ظاهر می‌شوند.

وقتی من به این فضا آگاه می‌شوم و متوجه می‌شوم که در افکارم غرق نشده‌ام، می‌توانم افکار و احساساتم را مشاهده کنم که می‌آیند و می‌روند و هیچ تأثیری روی این فضا نمی‌گذارند.

حالا بگویید آگاهی شما چه اندازه‌ای دارد؟

من نمی‌توانم اندازه‌گیری‌اش کنم چون آگاهی دیگری نمی‌بینم که با آن مقایسه کنم.

با این تفاسیر متوجه می‌شوم که من تنها هستم، من یک فضای تنها هستم که همه چیز را شامل می‌شود. این فضا همه چیز است.

بنابراین هیچ چیزی بیرون از من وجود ندارد.

حالا چشم‌هایتان را باز کنید.

فضا پر می‌شود از رنگ‌ها و شکل‌های مختلف.

آیا باز کردن چشم‌ها تغییری در آن چیزی که واقعاً هستید ایجاد کرده است؟

باعث می‌شود بتوانید بگویید چه اندازه‌ای دارید؟

آیا تغییری در احساسی که تجربه می‌کنید به وجود آمده است؟

آیا باعث شده است درون چیز دیگری قرار بگیرید؟

آیا باعث شده است تغییری در اندازه و مکان ذهن شما رخ دهد؟

برای من که نشده است،

بدن من، اتاق و هر چیزی که دارم می‌بینم درون این فضای آگاهی که نامش را «من» می‌گذارم قرار گرفته است.

مشخص است برای شخص دیگری که با فاصله از من قرار گرفته من یک شخص هستم، ولی از زاویه خودم من فضایی هستم که کل اتاق، بدنم، افکار و احساساتم درونش ظاهر می‌شوند و بعد ناپدید می‌شوند.

حالا به من بگویید ذهن‌تان کجاست؟

آیا درون سرتان است یا افکار و احساساتتان که ذهن‌تان را می‌سازند هم درون فضای آگاهی‌تان هستند؟

به یک شی مقابلتان نگاه کنید.

آیا افکار شما نسبت به این شی از خود شی جدا هستند؟

مثلاً من به یک

 کتاب نگاه می‌کنم. افکار من نسبت به این کتاب شامل خاطراتی از خواندن کتاب و فکر اینکه بلند شوم و آن را در کتابخانه بگذارم است.

تمام اشیایی که می‌بینم کلی فکر و احساس به آن‌ها چسبیده است که فقط برای من معنی‌دار است. چون شما خاطره و حس دیگری نسبت به دقیقاً همان اشیا دارید.

من متوجه شده‌ام که ذهن من از دنیای من جدا نیست و جایی که دارم ذهنم را از آن مشاهده می‌کنم که شامل مشاهده‌ی افکار و احساسم می‌شود همه‌شان درون محتوای آگاهی من هستند.

از نقطه‌ای که من دارم به همه چیز نگاه می‌کنم نه تنها هیچ سری ندارم بلکه هیچ ذهنی هم ندارم، من فضایی برای ذهنم هستم.

من یک فضای بدون جسم و بدون ذهن هستم.

دوباره تأکید می‌کنم، این‌ها چیزهایی نیستند که باور کنید، بلکه فقط برای آزمایش و درک آگاهی هستند.

می‌دانم کمی گیج‌کننده بود ولی در اپیزود‌های بعد با تمرین‌های بیشتر همه چیز واضح‌تر و واضح‌تر می‌شود.

از صبوری و همراهی شما سپاسگزارم.

🧘ذهن آگاهی به روش بدون سَر / آینه

در این اپیزود ما قرار است آزمایش آینه‌ را انجام دهیم. برای این آزمایش نیاز به یک آینه داریم که بتوانید در دستتان بگیرید. می‌توانید از دوربین گوشی موبایلتان هم استفاده کنید.

لطفاً آینه یا گوشیتان را جلوی خودتان بگیرید به طوری که صورتتان را کاملاً درونش ببینید.

اگر دستتان خسته می‌شود از یک پایه استفاده کنید.

آینه دو چیز را به شما نشان می‌دهد:

1. امروز چه شکلی هستید.

2. صورت شما کجاست.

حالا خودتان بگویید، صورت شما کجاست؟

جواب من این است: صورت من در یک آینه یا گوشی در انتهای دست‌هایم است.

تنها صورتی که می‌بینم، اون چیزی است که در آینه می‌بینم.

ترکیب تصویری که من درون آینه می‌بینم و فضایی که از داخلش به دنیا نگاه می‌کنم کامل است!

اونجا صورتم را می‌بینم و اینجا هیچ صورتی وجود ندارد.

اونجا می‌توانم حرکت سر و صورتم را ببینم، اما اینجا کاملاً بدون حرکت و ثابت است.

آینه دقیقاً چیزی که شما هستید را نشان نمی‌ده بلکه تقریباً چیزی را نشان می‌ده که دیگران از فاصله‌ی مشخصی از شما می‌بینند.

از شما می‌خواهم آینه را به اندازه‌ی نصف فاصله به صورتتان نزدیک کنید. حالا می‌توانید جزئیات بیشتری ببینید. این چهره‌ی شما در این فاصله است.

حالا تا جایی که می‌توانید آینه را به صورتتان نزدیک کنید. چیزی که می‌بینید تار و غیر قابل تشخیص است.

اگر شخصی به شما اینقدر نزدیک شود هم تقریباً چنین تصویر تاری می‌بیند.

آینه‌تان را به سر جای اول برگردانید.

کدام چهره‌ی واقعی شما بود؟

خوب، همه‌شان چهره‌ی شما بودند، چون چیزی که شما هستید از فواصل مختلف تغییر می‌کند.

حالا آینه را کنار بگذارید.

تصور کنید که آینه‌ی بزرگ قدی در طرف دیگر اتاق یا فضایی که در آن هستید با فاصله قرار گرفته است به طوری که می‌توانید کاملاً خودتان را از سر تا پا در آن ببینید.

این فاصله‌ای است که تمام بدن شما قابل رویت می‌شود.

همچنین برای اینکه دیگران هم بتوانند کاملاً شما را ببینند چند متر باید از شما فاصله بگیرند.

اگر خیلی به شما نزدیک شوند دیگر کاملاً شما را نمی‌بینند، بلکه فقط بخشی از شما قابل رویت است.

حالا تصور کنید که یک آینه خیلی بزرگ با فاصله‌ی خیلی زیاد، مثلاً چند هزار متر بالای سرتان قرار گرفته است. در این شرایط اگر من به آینه‌ی بالای سرم نگاه کنم دیگر خودم را در آن نمی‌بینم، بلکه کل شهری که در آن هستم را احتمالاً می‌بینم، در این فاصله جسم من کل شهر است و دیگر یک بدن انسان ندارم.

حالا تصور کنید یک آینه‌ی غول‌پیکر روی ماه باشد، به اندازه‌ی خود کره‌ی ماه.

وقتی من به این آینه که سطح ماه را پوشانده نگاه می‌کنم، کره‌ای که در آن زندگی می‌کنم را می‌بینم، «زمین».

مشابه همین، عکسی که از روی کره‌ی ماه از شما گرفته شود، جسم زیبای آبی و گرد شما را نشان می‌دهد.

ممکن است این روش آشنایی برای فکر کردن درباره‌ی خودتان نباشد، ولی این راه بهتری است برای فکر کردن درباره‌ی خودتان.

چیزی که شما هستید با فاصله تغییر می‌کند. ما با لنز‌های مختلفی می‌توانیم خودمان را بشناسیم.

من خودم را نه تنها با جسمم، بلکه با شهرم، با کشورم، با کره‌ی زمین و کل هستی شناسایی می‌کنم.

سوال من اینجاست، چه کسی یا چه چیزی مرکز تمام این لنز‌ها است؟ مخرج مشترک همه‌ی آن‌ها چیست؟

این جواب حقیقت درونی من و اینکه من چه کسی هستم را مشخص می‌کند.

لطفاً مجدداً آینه‌تان را بردارید و صورتتان را در آن نگاه کنید.

الان شما در حال دیدن یک شخص در این فاصله‌ی مشخص هستید.

حالت آینه را بچسبانید به صورتتان.

در این فاصله‌ای خیلی نزدیک چه می‌بینید؟

آیا می‌توانید چشم و بینی و لب‌تان را تشخیص دهید؟

من الان گوشی را چسبانده‌ام به بینی‌ام و تنها چیزی که تشخیص می‌دهم، تصویر مبهمی از چشم و پیشانی‌ام است. شاید به خاطر این است که بینی‌ام خیلی بزرگ است، باید عملش کنم، شاید بهتر ببینم.

شما می‌توانید لب‌تان را ببینید؟

من که نمی‌توانم.

ولی احساسش می‌کنم که البته این احساس نه رنگی دارد و نه شکلی و فقط احساسی است که در فضای آگاهی که من از آن به بیرون نگاه می‌کنم ظاهر می‌شود.

لطفاً آینه را برگردانید به همان نقطه‌ی اول که کاملاً صورتتان مشخص بود.

صورتی که می‌بینید دارای مرز و لبه است و درون یک پس‌زمینه قرار دارد.

آیا این مرز و پس‌زمینه زمانی که آینه را خیلی به صورتتان نزدیک کردید هم بود؟

من می‌توانم پشت تصویرم در آینه یک دیوار ببینم، ولی وقتی خیلی نزدیکش می‌کنم دیگر هیچ دیوار و پس‌زمینه‌ای وجود ندارد و وقتی به نقطه‌ی صفر برسانمش به فضای نامحدود آگاهی تبدیل می‌شود که هیچ رنگ و شکل و مرزی ندارد.

شخصی که من با فاصله درون آینه می‌بینم همیشه تحت تأثیر بی‌نهایت فراز و نشیب است در صورتی که فضای آگاهی که در فاصله‌ی صفر من تعریف می‌شود بدون تغییر است و هیچ تأثیری نمی‌پذیرد.

این بخشی از من است، بخشی از همه‌ی ماست که رها از هرگونه تغییر و تأثیر است.

آگاه بودن از این بخش از خودم، که فضای آگاهی آزاد و رهاست باعث می‌شود من بتوانم با تمام اتفاق‌ها و فشارهایی که به من به عنوان یک شخص تحمیل می‌شود بهتر مدارا کنم.

یک بار دیگر چهره‌تان را در آینه نگاه کنید. خودتان را چگونه تعریف می‌کنید؟ مود و حس حالی که در آینه می‌بینید چیست؟

خوشحال، خسته، عصبانی یا غمگین می‌بینیدش یا کاملاً بی‌تفاوت و آرام به نظر می‌آید؟

حالا هم‌زمان به فضای آگاهی بدون سر و بدون ذهنتان که دارد وجه دیداری‌اش را بررسی می‌کند توجه کنید.

می‌توانید حال و مودش را توصیف کنید؟

فضای آگاهی من هیچ حال و مودی ندارد. بلکه خالی و وسیع است و میزبان تمام افکار و احساساتی و تصاویر و صداهایی است که می‌آیند و می‌روند و آن کماکان بدون تغییر و ساکن است.

وقتی من به واقعیت خودم که این فضا است آگاه می‌شوم، دیگر در مود و حس و حالم که می‌دانم گذراست غرق نمی‌شوم.

می‌توانید آینه یا گوشیتان را کنار بگذارید.

شما بسته به فاصله به اشکال مختلف دیده و تعریف می‌شوید. می‌توانید یک شخص، یک شهر یا یک کهکشان باشید یا در نقطه‌ی صفر یا مرکزی، فضایی برای همه‌ی این‌ها.

🧘ذهن آگاهی به روش بدون سَر / چهار مرحله‌ی زندگی

در اپیزودهای قبلی درباره این صحبت کردیم که ما همیشه دو وجه داریم. وجهی که دیگران ما را می‌بینند و وجه دیگری که نگاه از زاویه اول شخص است. این نوع نگاه را فقط خودمان تجربه می‌کنیم و منحصر به فرد است و هیچ کس دیگری نمی‌تواند تجربه‌اش کند.

از نظر دیگران ما یک شخص هستیم ولی از نظر خودمان ما فضایی هستیم برای همه چیز. این هم طبیعی است که ما همیشه به وجود همزمان این دو وجه آگاه نیستیم.

بیایید مراحل زندگی را به چهار مرحله نوزادی، کودکی، بزرگسالی و بینایی تقسیم کنیم. میزان توجه ما به این دو وجه در این مراحل متغیر است.

در مرحله نوزادی تمام توجه ما به وجه اول شخص است. ما هیچ اطلاعی از چهره و ظاهر خودمان نداریم بلکه یک فضای کاملاً باز برای همه چیز هستیم. اگر خودمان را در نوزادی توی آینه ببینیم هیچ ایده‌ای نداریم که این کیست.

در مرحله دوم ما به چهره و ظاهر خودمان آگاه می‌شویم، اجزای بدنمان را شناسایی می‌کنیم. خودمان را توی آینه می‌بینیم و خودمان را به عنوان یک شخص می‌پذیریم همانطور که دیگران ما را به این شکل می‌بینند.

کارهایی که بچه‌ها در سنین کودکی انجام می‌دهند بدون توجه به نگاه دیگران و قضاوت آن‌ها نشان می‌دهد که هنوز در فضای اول‌شخص هستند.

اجتماع باعث می‌شود هر روز بیشتر و بیشتر خودمان را از نگاه دیگران یعنی سوم شخص ببینیم و به عنوان یک فرد شروع به مسئولیت‌پذیری کنیم.

چیزی که ما از زاویه اول شخص می‌دیدیم با افزایش سن کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شود و فقط ممکن است گاه‌گاه فراموش کنیم که ما یک شخص هستیم.

در مرحله بزرگسالی ما خودمان را عمیقاً از طریق چهره‌مان می‌شناسیم و وقتی به آینه نگاه می‌کنیم بدون هیچ شکی همان چیزی را می‌بینیم که دیگران از ما می‌بینند و به کل چیزی که واقعاً هستیم را انکار می‌کنیم.

به نظر می‌رسد هزینه مستقل شدن این است که ما خود واقعی‌مان یعنی خود از زاویه اول شخص را به کل فراموش کنیم. البته که این موضوع بسیار سودمند است و برای مستقل شدن لازم است ولی باعث می‌شود بسیاری از افراد در سنین بزرگسالی احساس پوچی و سردرگمی کنند.

خوشبختانه بزرگسالی پایان مراحل زندگی ما نیست. ما توانایی ورود به مرحله دیگری را داریم که اسمش را بینایی گذاشته‌ایم.

در مرحله بینایی ما مجدداً نگاه اول شخص را به دست می‌آوریم و متوجه خود واقعی‌مان که همان فضای آگاهی است می‌شویم. در این مرحله ما به هر دو وجه یعنی اول شخص و سوم شخص آگاه هستیم و بنابراین فقط دنیا را از زاویه خودمان یا دیگران نمی‌بینیم بلکه مدام در حال جابجایی بین این دو هستیم و سعی می‌کنیم بین این دو یک تعادل برقرار کنیم.

یک خوبی اینکه ما با بزرگ شدن ارتباطمان را با خود واقعی‌مان از دست می‌دهیم این است که وقتی به آن برمی‌گردیم با چشم باز می‌بینیمش و قدرش را می‌دانیم.

مثل خیلی چیزهای دیگر تا چیزی را از دست ندهیم قدرش را نمی‌دانیم.

اگر هنوز قادر به لذت بردن از مرحله چهارم نیستیم معنی‌اش این است که هنوز به تمام توانمندی‌هایمان واقف نیستیم. مثل پیله‌ای که هنوز پروانه نشده.

در گذشته خیلی دور زمان انسان‌های اولیه، ما آنقدر خودآگاه نبودیم و توانایی و مهارت مشاهده خودمان از بیرون و از نگاه دیگران را نداشتیم و در این مورد تفاوت چندانی با سایر حیوانات نداشتیم.

در چند هزار سال اخیر ما بیشتر و بیشتر به چهره‌مان آگاه شدیم و با پیدایش تمدن و پیشرفت زبان و توانمندی‌های ارتباطی، خودمان بیش از هر زمان دیگری از زاویه دید دیگران مشاهده کردیم.

ولی خوشبختانه ما توانایی این را پیدا کردیم که بدون اینکه به تمدن و توانمندی‌های ارتباطی‌مان لطمه‌ای وارد شود بتوانیم به مرحله چهارم ورود کنیم و خود واقعی‌مان را هم بشناسیم و به آن آگاه شویم.

خوشبختانه تکنولوژی باعث شده بتوانیم این اطلاعات را در اختیار هم قرار دهیم و از توانمندی‌های دیگرمان آگاه شویم به جای اینکه در کل روز غرق زندگی روزمره باشیم و خود واقعی‌مان را به کل فراموش کنیم.

بگذریم که تکنولوژی مثل چاقو است، هم می‌توانید با آن غذا درست کنید و هم می‌توانید به خودتان و دیگران صدمه بزنید. این تصمیم خودمان است که نسبت به شبکه‌های اجتماعی و تکنولوژی چه رویکردی داشته باشیم.

🧘ذهن آگاهی به روش بدون سَر / درک فضا بودن

لطفاً یک مکان ساکت و آرام انتخاب کنید و بنشینید.

قرار است مجدداً تمرین انگشت اشاره را انجام دهیم.

یکی از دست‌هایتان را بالا بیاورید و با انگشت اشاره به سمت خود بدون سرتان اشاره کنید.

الان انگشتتان دارد به فضایی که شما هستید و از آن به دنیا نگاه می‌کنید اشاره می‌کند.

نیازی نیست به چیز خاصی فکر کنید یا جلوی افکار یا احساساتتان را بگیرید.

فضایی که شما از آن به دنیا نگاه می‌کنید یک فکر یا احساس نیست بلکه جایی است که افکار و احساسات از آن سرچشمه می‌گیرند.

دستتان را پایین بیاورید.

توجهتان را به وجه دیداری آگاهیتان که در فضای بی‌نهایتی که هستید گسترده شده، بیاورید.

این‌فضا خالی است و رنگ‌ها و شکل‌ها را دریافت می‌کند و به یک تصویر تبدیلش می‌کند.

این تصویر یکتا در‌فضای‌ آگاهی شما‌ گسترده شده و درون چیز دیگری نیست.

توجهتان را به تنفستان بیاورید.

حس تنفس ‌در فضای آگاهیتان به وجود می‌آید.

حالا به حسی که در کل بدنتان جریان دارد توجه کنید.

این احساس در فضای خالی شما به وجود می‌آید.

حالا چشم‌هایتان را ببندید.

تاریکی فضا را پر می‌کند.

هر فکری که ظاهر شود توجه کنید که دارد در فضای خالی آگاهی شما ظاهر می‌شود.

توجه کنید که افکار و احساسات مزاحم این فضا نمی‌شوند.

سعی نکنید که جلوی فکر کردنتان را بگیرید.

شما فضایی هستید که تمام افکار درونش می‌آیند و می‌روند.

دست راستتان را محکم مشت کنید.

احساس سفت شدن عضلات دست در فضای آگاهی شما ظاهر می‌شود.

توجه کنید که این احساس هیچ تأثیری روی فضای آگاهی شما نمی‌گذارد.

این فضا غیرقابل تغییر و تأثیرناپذیر است.

رها از هرگونه تنش، ترس و اضطراب.

حالا دستتان را باز کنید.

اگر احساس تنش فیزیکی یا ذهنی، ترس یا اضطراب دارید توجه کنید که در فضای آگاهیتان در حال رخ دادن است.

این احساسات روی فضایی که شما هستید هیچ اثری نمی‌گذارند.

این فضا هر چیزی را به همان شکلی که هست می‌پذیرد.

فضای آگاهی شما خیلی آرام به هر چیزی که رخ می‌دهد جواب مثبت می‌دهد.

فضای شما هیچ مقاومتی به چیزی که اتفاق می‌افتد نشان نمی‌دهد.

هر مقاومتی یک فکر دیگر است، پس فضا به آن هم جواب مثبت می‌دهد.

شما می‌توانید صداهایی را بشنوید که می‌آیند و می‌روند.

صداها در سکوت آگاهی شما می‌آیند و می‌روند.

شما می‌توانید عکس‌العمل نشان بدهید یا ندهید.

هر عکس‌العملی هم از یک فکر یا احساس نشأت می‌گیرد که در فضای آگاهی شما به وجود می‌آید.

حالا چشم‌هایتان را باز کنید.

فضا پر می‌شود از رنگ‌ها و شکل‌ها.

به وجه دیداری آگاهیتان توجه کنید که وسیع و بدون مرز است.

به تنفستان توجه کنید.

و به آرامش و سکوتی که دارید.

به احساسی که در بدنتان دارید توجه کنید.

به افکارتان توجه کنید که در فضای آگاهی بدون ذهن شما می‌آیند و می‌روند.

حالا چند نفس عمیق بکشید و بروید به کارتان برسید.

ممنون از همراهیتان.