در این قسمت، آگوشی و قارچ فرفری، تصمیم میگیرند باغچهای کوچک در دل جنگل بسازند. آنها با شور و اشتیاق دانههای گل را میکارند، هر روز به آنها سر میزنند و با صبر و مراقبت، شاهد جوانه زدن و رشد گلهای رنگارنگ میشوند.
این اپیزود فرصتی است تا کودکان همراه با آگوشی و قارچ فرفری، ارزش صبر، مسئولیتپذیری در قبال طبیعت و لذت پرورش گیاهان را تجربه کنند و از دیدن ثمرهی دسترنج خود لذت ببرند!
یک روز آفتابی و خوشبو در جنگل بود. خورشید گرمای ملایمی پخش کرده بود و صدای پرندگان از هر گوشه شنیده میشد. آگوشی، خرگوش کوچولو پرانرژیه قصه ما زیر درختا میدویید که یک دفعه قارچ فرفری ،دوست گرد و بانمکش، کنار درختی دید .
آگوشی زیر سایه درختی نشسته بود و مشغول بستن نخ برای بادبادکی بود که ساختنش رو تازه تمام کرده بود.
آگوشی کنار قارچ امد گفت :”قارچ فرفری! یه فکر جالب به ذهنم رسیده!”
قارچ فرفری با خنده گفت: “اوه، چه فکری؟ بگو زودتر!”
آگوشی جواب داد: “بیایید یک باغچهی کوچک برای خودمون بسازیم. باغچهای پر از گلها و گیاههایی که با دست خودمون میکاریم! هر روز ازشون مراقبت کنیم و ببینیم چطوری رشد میکنن و بزرگ میشن.”
قارچ فرفری با هیجان دست زد: “وای، چه ایده قشنگی! باغچه باعث میشه کلی گلهای قشنگ و رنگارنگ کنار مون داشته باشیم. ولی… باید یاد بگیریم چطور از گیاهها مراقبت کنیم.”
آگوشی و قارچ فرفری دستبهکار شدند. به گوشهای از جنگل رفتند که آفتاب ملایمی روی زمین میتابید و تصمیم گرفتند همانجا باغچه بسازند. قارچ فرفری یک بیلچه کوچک برداشت و آگوشی هم یک آبپاش کوچک پیدا کرد که برای آبیاری گلها لازم بود.
آگوشی با دستش زمین رو نشون داد و گفت : وای قارچ فرفری اینجا خیلی خوب و قشنگه
آگوشی اول شروع به کندن خاک با بیلچه کرد. اون با انرژی زمین رو به شکل ردیفهای کوچکی آماده کرد. قارچ فرفری کنار اون خم شده بود و خاک نرم رو با دست صاف میکرد و سنگهای کوچک رو کنار میگذاشت. این کار باعث میشد خاک یک دست تر باشه .
قارچ فرفری با کنجکاوی پرسید: “چرا اینقدر خوشحالی که گلها درست کنیم،
آگوشی سرش رو بالا کرد و گفت: “خب… چون گلها خیلی قشنگ و رنگارنگ هستن. وقتی میبینی یه چیزی که خودت کاشتی جوانه میزنه و رشد میکنه، انگار یه جادو ای شده. و این جادو با محبت ما داره رشد میکنه.”
قارچ فرفری لبخند زد و گفت: “چه قشنگ گفتی! تو واقعاً همیشه به چیزهای ساده طبیعت علاقه داری. این یکی از چیزاییه که من تو رو براش تحسین میکنم.”آفرین
آگوشی خجالتزده گفت: “اوه… متشکرم! حالا بیا سریع تر کارمون رو شروع کنیم تا یه باغچه خوشگل داشته باشیم .
وقتی زمین آماده شد، آگوشی از سبد کوچکش چند دانه گل مختلف بیرون آورد. اون شروع کرد به توضیح دادن: “این دانهها برای گلهای قرمز هستند، اینها سفید، و اینها زرد. حالا باید هر دانه رو توی این سوراخ ها که با بیلچه کندیم بکاریم و روی اون خاک نرم بریزیم.”
قارچ فرفری هیجانزده گفت: “چه کوچولو و بامزهن! نمیشه باور کرد که این دونهها روزی گلهای بزرگ و قشنگی بشن.”
دو دوست آهسته و با دقت دانهها رو در خاک کاشتند و با دست های کوچیکشون روی اون ها خاک ریختن . و آگوشی با آبپاش، خیلی آرام روی خاک آب ریخت.
قارچ پرسید: “باید زیاد بهشون آب بدیم،
آگوشی: “نه، اگر زیاد آب بدی، ممکنه دانهها خراب بشن. باید به اندازه آب حواسمون باشه ، نه زیاد آب بدیم و نه کم. هر روز یک ذره، اونهم با دقت به اون ها بدیم .
روزها گذشت و هر روز صبح زود، آگوشی و قارچ فرفری به باغچه سر میزدند. اونها با دقت خاک رو بررسی میکردند، به گلها آب میدادند و سنگهای جدیدی که روی خاک میافتاد رو برمیداشتند.
یک روز، قارچ فرفری خسته نشست و با حیرت گفت: “چرا هنوز هیچ گلی درنیومده؟ نکنه خراب شدند؟”
آگوشی خندید و گفت: “نه، دوست من اینطوری نیست ، باید صبور باشیم. رشد گلها زمان میبره. دانهها زیر خاک رشد میکنن، ریشه میزنن، و کمکم بیرون میان وما به زودی نتیجه کارمون رو میبینیم.”
چند روز بعد، وقتی خورشید به اوج آسمان رسید، قارچ فرفری با صدای بلند فریاد زد: “آگوشی بیا! بیا ببین!”
آگوشی دوید و دید که از خاک کوچک باغچهشون، چند جوانه سبز بیرون آمدهاند. اون با خوشحالی گفت: “دیدی؟ این نتیجه صبر و محبت ماست!”
حالا که جوانهها دیده میشدند، نگهداری از اونها خیلی مهمتر شده بود. آگوشی و قارچ فرفری هر روز صبح به اونها آب میدادن و وقتی برگ یه گل خشک میشد با دقت اون رو جدا میکردند. همچنین چند سنگ کوچک دور باغچه چیدند تا حیوانات دیگه پاشون روی اونها نره .
یک روزصبح، روباه بازیگوش به باغچه آگوشی و قارچ فرفری امد و گفت: “وای! چه باغچه کوچیک و قشنگی! این گلها خیلی مرتب و زیبان، چطور اینقدر خوب رشد کردن؟”
قارچ فرفری جواب داد: “این کار سادهای نیست. ما هر روز مراقبت میکنیم، خاک رو مرتب میکنیم، بهشون آب میدیم و با محبت بهشون نگاه میکنیم.”
چند هفته بعد، گلها به قدری بزرگ و زیبا شده بودند که کل جنگل از دیدنشون لذت میبرد. همه حیوانات جنگل میآمدند و میگفتند: “آگوشی و قارچ فرفری! چقدر باغچهتون فوقالعادهست. شما علاوه بر گل، دوستی و محبت رو هم پرورش دادید.”
وقتی که نزدیک غروب میشد آگوشی و قارچ فرفری با خوشحالی کنار باغچشون نشستن و قارچ فرفری با لبخند به آگوشی نگاه کرد و گفت: تو امروز “نه فقط گلها، بلکه عشق به طبیعت رو هم به همه ما یاد دادی. ممنونم که همیشه چنین ایدههای قشنگی داری.”
آگوشی خندید و گفت: “ومنم از تو خیلی ممنونم که همیشه کنارم هستی و کمک میکنی. این باغچه دوستی ماست، و هیچچیز از این زیباتر نیست.”