پرش لینک ها

ماجراجویی های پوفو – «نه» شنیدن

در این اپیزود، زمستون به قلعه‌ی ابری می‌رسه و با خودش برف و بازی و هیجان میاره؛ اما وسط همین شادی‌ها، یک اتفاق کوچیک، یک دل‌شکستگی بزرگ رو روشن می‌کنه.
اپیزود به ما یاد می‌ده غم و گریه هم بخشی از زندگیه؛ می‌شه احساسش کرد، می‌شه ازش درس گرفت، و بعد دوباره راه افتاد، با احترام به خودمون و با جا باز کردن برای دوستی‌های واقعی.

تلگرام

Telegram

کست باکس

Castbox

اپل پادکست

Apple Podcast

اسپاتیفای

Spotify

ماجراجویی های پوفو - «نه» شنیدن

در قلعه ابری زمستون از راه رسیده بود . خانواده ابر های ابری هرسال این موقع ها از راه میرسیدن و چند وقتی رو در کنار ابر های دیگه زندگی میکردن . اونا به همراه خودشون گوله های برفی رو میاوردن که زیبای قلعه بزرگ ابری رو چند برابر میکرد . تصور کنید یه قلعه ابری پوشیده شده از برف و سرسره های یخی ….
پوفو توی بالکن اصلی قلعه وایساده بود و به منظره زیبای آسمون و بارش برف نگاه میکرد نور خورشید گاهی از پشت ابر های تیره دیده میشد و باد به آرومی دونه های برف رو توی هوا به رقص در میاورد. نگهبان قلعه ابری در سکوت کنار پوفو ایستاده بود
.پوفو از دیدن این منظره احساس عجیبی داشت همه چیز واقعی بود ولی اون فکر میکرد داره توی یه خواب شیرین زندگی میکنه …
با امدن خانواده ابر برفی قلعه رنگ و بوی دیگه ای گرفته بود .ابرای کوچولو مشغول ساختن آدم برفی های بزرگ و کوچیک بودن
نگهبان همون طور که به منظره نگاه میکرد گفت : توی دل این همه شلوغی و شادی حتما یه داستانی هست که ما بتونیم بهش رسیدگی کنیم و یه چیز جدید یاد بگیریم .بیا بریم پیش بقیه و امروز رو در کنار ابر های دیگه بگذرونیم .
پوفو یه نگاهی به نگهبان گرد و با ذوق گفت : برییییم من آمادم .
اونا به میدون بزرگ قلعه رسیدن ،ابر های کوچولو مشغول بازی بودن و صدای خنده شوخی همه فضا رو پر کرده بود . پوفو که داشت با دقت به اطراف نگاه میکرد متوجه خانواده ابر برفی شد که یه گوشه داشتن بازی میکردن و بعضی ها شون داشتن آماده میشدن تا برف بیشتری درست کنن تا ابر های کوچیک تر بیشتر خوشحال بشن و بازی کنن . یه ابر تابستونی خیلی کوچولو که اسمش سفیدک بود میخواست با یه ابر برفی دوست بشه ولی ابر برفی بی توجهی میکرد و به بازی با دوستای خودش ادامه میداد ولی سفیدک با مهربونی چندین بار تلاش کرد تا باهم دوست بشن اون توی دلش امید داشت که با تلاش و اصرار میتونه به هر چیزی که میخواد برسه اما همه چیز اونجوری که فکر میکرد پیش نرفت . اونا باهم فرق داشتن یکی از دل زمستون و سرما و برف به این دنیا امده بود و اون یکی از دل تابستون و گرما و نور … پوفو که متوجه غمگین شدن سفیدک شد به نگهبان موضوع رو گفت و باهم به سمت سفیدک به راه افتادن. پوفو یه قدم جلو تر رفت و وقتی به سفیدک رسید گفت: سلااام من دیدم که تو ناراحتی و میدونم که چرا ناراحتی امدم اینجا تا باهم حرف بزنیم توام دوست داری تا با هم صحبت کنیم ؟
سفیدک نگاهی به نگهبان و پوفو کرد و سرش رو پایین انداخت و با بی حوصلگی گفت : سلام بله …
پوفو گفت: ببین اینجوری نیست که ما به زور و اجبار بخوایم با کسی دوست بشیم و تلاش بیخود بکنیم تا بقیه رو کنار خودمون نگه داریم
سفیدک که انگار داشت از ناراحتی منفجر میشد و بغض کرده بود گفت : ولی من دوست دارم با ابربرفی کوچولو دوست صمیمی بشم و برای این کار با مهربونی تلاش کردم . نمیفهمم من خوش رو بودم چرا منو نخواست ؟
نگهبان جلو تر امد و گفت : بیا اول از همه دلیلش رو پیدا کنیم شاید ابر برفی کوچولو هم دلایل خاص خودش رو داشته باشه البته اینم باید در نظر بگیری که شاید هیچ دلیلی هم نداشته باشه و فقط علاقه ای به دوستی نداره .
سفیدک گفت : یعنی راهی هست که بتونم باهاش دوست بشم ؟ میتونم بیشتر تلاش کنم تا شبیهشون بشم
نگهبان با مهربونی گفت: «ببین سفیدک، یه چیز مهم هست؛ بیشتر دوستیا اتفاقی پیش میان و ما نمیتونیم هیچ‌کس رو با خواهش مجبور کنیم که دوست‌مون باشه. . اینو باید بدونی که برای این که کسی دوستت باشه نباید خود واقعیت رو تغییر بدی و تلاش کنی تا شبیه اونا بشی تا باهات دوست بشن و توی بازی شون راه بدن این اسمش دوست پیدا کردن نیست اسمش تقلید کردن از دیگرانه برای ترس از تنها موندن یا ترد شدن تو باید فرق این دو تارو بدونی . دوستای واقعی تورو همون طوری که هستی دوست دارن و براشون ارزشمندی .
سفیدک توی فکر فرو رفت و گفت :ممنونم که بهم اینارو گفتین الان خیلی آروم تر شدم ، اما من با این وجود بازم میخوام تلاش کنم .
نگهبان گفت : توی هر تلاشی یه درسی هست که ما یاد میگیریم چطوری باید زندگی کنیم و بزرگ و بزرگ تر بشیم گاهی چیزای که یاد میگیریم با خودشون غم و ناراحتی میارن باید بدونیم که اونم بخشی از زدگیه که باید بپذیریمشون .
سفیدک چند روز تلاش کرد، شکلات کوچولو برد، حتی سعی کرد یه مقدار شبیه ابر برفی کوچولو بشه اما اون راضی نشد تا باهم دوست بشن و روز آخر گفت : «ما باید بریم، ما اینجا موندگار نیستیم . من دوستای خودم رو دارم و امیدوارم تو ام دوستای خودت رو اینجا پیدا کنی »

سفیدک با ناراحتی و بعض یاد حرفای ابر نگهبان افتاد و به سمت اتاق نگهبان به راه افتاد اون توی مسیر از کنار میدون اصلی داشت رد میشد که چشمش به پوفو و ابر نگهبان خورد ، سریع خودش رو به اونا رسون و با چشمانی پر از اشک گفت : من تلاش کردم ولی نشد
نگهبان گفت : تلاش هم بخشی از این زندگیه اما به ما یاد دادن اگر همیشه تلاش کنی حتما به هرچیزی یا هر کسی که میخوای میرسی اما این اصلا درست نیست گاهی زندگی یه رویه دیگه خودش رو به ما نشون میده تا ما متوجه بشیم که اشتباه میکردیم
همین طور که سفیدک چشماش داشت از اشک پر میشد پوفو گفت : من درکت میکنم . گریه کن، حق داری. درد هم بخشی از دنیاست. ولی بعد از اینکه اشک‌ها ته کشید، ازش یک چیز یاد بگیر تو میتونی غصه بخوری ولی بعدش از غصه هات درس بگیر؛ مادر بزرگ من همیشه میگفت : گریه کن، درس بگیر، و بعد راهت رو برو.»
سفیدک که انگار دیگه تحملش تموم شده بود یه دل سیر گریه کرد و آروم گفت : ممنونم که کنارم بودین من کنار شما خیلی چیز مهمی رو یاد گرفتم .
بعد از اون، سفیدک دیگه برای دوستی خواهش نکرد؛ یاد گرفته بود مرزش رو نگه داره و اگر کسی نخواست بمونه، با احترام رها کنه و اصرار نکنه . و اون یاد گرفته بود که «رهایی، کسی رو نمی‌کشه؛ جا برای دوستی واقعی باز می‌کنه.» و سفیدک دیگه خودش رو آماده کرده بود برای دوست‌هایی که واقعا می‌خوان بمونن.

اپیزودهای دیگر این فصل:

فصل های دارما مدیتیشن

پیام بگذارید

این وب سایت از کوکی ها برای بهبود تجربه وب شما استفاده می کند.