پرش لینک ها

ماجراجویی های پوفو – تجربه‌ی احساسات مختلف

توی قلعه‌ی ابری امروز هوا انگار قانون‌های خودش رو داره؛ ابرها شکلِ احساس‌ها رو گرفتن. یکی روشن و رهاست، یکی سنگین و خاموش، یکی تند و پرجنب‌وجوش، یکی هم آرام اما پر از فکر. همه‌چیز طوریه که انگار دلِ قلعه، یک‌باره چندین حال مختلف رو با هم تجربه می‌کنه.
این اپیزود درباره‌ی اینه که چطور می‌شه با تمام این حالت‌ها کنار اومد؛ بدون اینکه یکی رو انکار کنیم یا یکی دیگه رو بیش از حد بزرگ کنیم.

تلگرام

Telegram

کست باکس

Castbox

اپل پادکست

Apple Podcast

اسپاتیفای

Spotify

ماجراجویی های پوفو - تجربه‌ی احساسات مختلف

یه روز گرم و نورانی در دل آسمان بود، خورشید مثل همیشه با حرکت آروم و با صبر و حوصله خودش رو به وسط آسمون رسونده بود نور خورشید با گرمای همیشگی می تابید و زیبایی آسمون رو چند برابر کرده بود . قلعه ابری مثل جزیره ای در دل آسمون بزرگ میدرخشید . مثل همیشه ابر های قلعه هر کدوم مشغول کاری بودن . باد و پوفو در کنار هم در حال گشت و گذار در قلعه ابری بودن ، بوی خاک بارون‌خورده و گل‌های رنگارنگ توی فضا بخش شده بود و عطرشون مثل خاطره‌های خوب همه قلعه رو پر کرده بود.
پوفو داشت از این هوای گرم لذت می‌برد که از دور یه صدای آشنا شدید که صداش میکرد اون برگشت و به پشت سرش نگاه کرد و دید نگهبان از پله های مارپیچ داره به سمتشون میاد وقتی که بهم رسیدن نگهبان گفت : سلام پوفو از صبح دنبالت میگردم، من میخوام برم به سمت تالار آینه ای قلعه، جایی که تو میتونی اونجا متوجه نکته های از زندگی بشی که خیلی میتونه مهم باشه . دوست داری همراه من بیای ؟
پوفو گفت : تالار آینه ای ؟ باید خیلی جای جالبی باشه .بله من آمادم که همراهتون بیام .
نگهبان : خب پس همراه من بیا تا در کنار هم یه تجربه تازه داشته باشیم .
اونا در کنار هم از راهرو های قلعه گذشتن همین طور که به تالار آینه ای نزدیک تر میشدن فضا آروم و آروم تر میشد و هوا خنک تر میشد … اونا از یه پله مارپیچ بالا رفتن و به یه در بزرگ آینه ای رسیدن ،جلو در تالار مه گرفته بود و یه سکوت عجیبی همه جا رو پر کرده بود .نگهبان که جلو تر از پوفو بود جلو رفت و در رو باز کرد پوفو و باد از دیدن اون همه زیبایی و عظمت چشماشون برق زد ،چیزی که میدیدن غیر قابل باور بود، از کف سالن تا سقف و هر چیزی که داخل تالار بود با آینه ساخته شده بود .پوفو وارد تالار شد و بعد از چند دقیقه متوجه شد که هر کدوم از آینه ها یه جور خاصی نشونش میدن ،بعضی صاف و شفاف و واضح و بعضی بزرگ، بعضی کشیده و معوج دار و بعضی هم مثل تکه‌تکه های یه پازل. هر آینه تصویر رو از یه زاویه نشون می‌داد؛ بعضی چیزها رو بزرگ‌تر می‌کرد، بعضی چیزها رو کوچک ، و حتی آینه هایی که رنگ ها رو یه شکل دیگه ای نشون میدادن بعضی رنگ‌ها گرم و بعضی رنگ‌ها سرد و بی روح .
همون طور که پوفو محو تماشا تالار آینه ای بود و یه کمی گیج شده بود نگهبان گفت: «اول یه قانون ساده بهت می‌گم؛ آینه‌ها همیشه راست نمی‌گن. هر کدوم یه زاویه از وجود تو رو نشون می‌دن، نه حقیقتِ کامل رو. اینجا هر کدوم از آینه ها یه اسمی دارن و در نهایت تو انتخاب میکنی که جلو کدوم آینه به ایستی .
پوفو با قدم های آروم جلو رفت و جلو یکی از آینه ها وایساد، آینه صاف و صیقلی بود یه نور عجیبی از خودش پخش میکرد همین طور که پوفو محو تماشای خودش بود آروم گفت : یعنی تصویری که توی آینه ست خود واقعی منه ؟ با نگاه کردن به خودم توی آینه حس شجاعت میکنم این حس واقعیه ؟
نگهبان گفت: «چه سوال خوبی پرسیدی پوفو .بزار قبل از هرچیزی یه توضیح کوتاه درباره آینه ها بدم ، این آینه ها مثالی از کسانی هستن که در مسیر زندگی سره راهت قرار میگیرن ،هر کدوم یه نقشی دارن ،نقش اول میشه خانواده و بقیه نقش هارو تو خودت به بقیه میدی و انتخاب شون میکنی و اینجا خیلی داستان زندگی جالب میشه ، بعضیا هستن که مثل همین آینه صاف و شفافن و شجاعتت رو بیرون می‌کشن و بزرگت می‌کنن، مثل یه بادِ تند که بهت زور می‌ده تا پریدن رو امتحان کنی. این خوبه، اما دقت کن که به وجودش عادت نکنی شجاعت خوبه اما در کنار احساسات دیگه تو باید آینه هایی رو در کنار خودت نگه داری که ترکیبی از وجود تو و خواسته هات باشن .

پوفو آروم سرش رو تکون داد و به سمت آینه ای دیگه رفت وقتی توی آینه به خودش نگاه کرد یه کمی ترسید و با استرس و هیجان گفت : این که من نیستم چرا انقدر قیافم در همه ؟ چرا انگار هیچی سره جاش نیست ؟
نگهبان خندید و گفت : «این آینه یه مثاله از کسانی که بدون اینکه بخوان، ترس رو توی وجودت بیشتر میکنن . این ترس ممکنه گاهی ازت محافظت کنه، ولی وقتی دائم تکرار بشه ، می‌تونه زجر آور باشه اینکه تو مدام از همه چیز بترسی باعث میشه نتونی خیلی انفاق هارو توی زندگیت تجربه کنی اینجاست که باید بفهمی ترس کجا هشداره و کجا مانع پیشفتته .
آینه بعدی ،آینه مهربونی بود . با نگاه کردن به این آینه یه حس آرامش بخشی توی وجود پوفو شکل گرفت چون با رنگ های ملایم و نور های طلایی یه تصویر زیبا از پوفو رو به نمایش می کشید یه حس عجیبی توی وجود پوفو شکل گرفت مثل وقتایی که کسی با یه جمله کوتاه اما عمیق اجازه می‌داد پوفو اشتباه کنه و دوباره بلند شه.
نگهبان آروم توضیح داد : «مهربونی‌هایی هستن که فضا می‌سازن برای رشد این‌ها نگه‌داشتنی‌ان. اما مراقب باش، بعضی مهربونی‌ها کنترل‌کننده‌ان و تو رو به خودشون وابسته می‌کنن.
پوفو آروم گفت : این یعنی حتی باید مواظب مهربونی ها هم باشم .
اونا به سمت آینه بعدی رفتن آینه ای که شکل عجیبی داشت و یه قسمتش شکسته بود پوفو با دیدن خودش توی این آینه احساس نگرانی کرد مثل وقتایی که یکی با حرفاش شعله های خشم رو توی وجودش روشن میکرد نگهبان که متوجه نگرانی پوفو شد با آرامش گفت :
از احساس خشم فرار نکن و خشم رو کامل حذف نکن؛ خشم وقتی هدایت بشه، مرزه، بین دفاع و حقّیته. مثل وقتایی که اطرافیانت توی هر جایگاهی هستن خشمِ تو رو بیرون می‌کشن و پا روی ارزش های زندگیت میزارن و دائم بهش دامن می‌زنن تا تو رو بسوزونن یا کاملاً تسلیم کنن،توی این موقعیت باید اول از همه هوشمندانه عمل کنی باید متوجه بشی که اصلا دلیل این خشم چیه و از کجا میاد ؟! کسانی که خشمت رو بیرون میکشن گاهی میخوان یه چیزی رو نشونت بدن و گاهی هم میخوان یه چیزی رو ازت بگیرن مراقب آینه خشمت باش .

پوفو با توجه به حرف های نگهبان کاملا سکوت کرده بود انگار به یه فکر عمیق فرو رفته بود .آروم و بدون هیچ حرفی به راه افتاد وقتی سرش رو بالا آورد چشمش به یه آینه رنگی رنگی افتاد و توی وجودش حس شادی رو تجربه کرد و یه لبخند کوچیک رو روی لباش آورد مثل یه بچه که به آسونی میتونی با چند تا رنگ ساده شادش کنی . نگهبان با لبخند گفت: «شادی وقتی از درون بیاد، ماندگاره . اما گاهی شادی‌ای که ازت بیرون بیاد مثل باد میگذره و میره . باید بدونی که چی واقعا باعث شادیت میشه چیزای که به اجبار بقیه بهت میدن یا چیزای که خودت پیدا میکنی تا با تمام وجودت شادی رو تجربه کنی . دیگران یه وقتایی می‌خوان شاد باشی چون ازت انتظار دارن چیزی رو نمایش بدی که اونا میخوان و این شادی واقعی نیست، این مثل یه نقابه تو داری چیزی رو نشون میدی که بقیه میخوان . اینو همیشه یادت باشه ،مرز بین شادی و غم خیلی باریکه اگردلیل شادی خودت رو پیدا نکنی غمگین میشی .

آینه بعدی خاک گرفته و کهنه بود درست مثل غم های کهنه و قدیمی که از بچگی همراهمونه پوفو وقتی توی آینه به خودش نگاه کرد ناخودآگاه مجبور شد به غم های گذشته فکر کنه همینطور که مشغول فکر کردن بود نگهبان گفت : «آگاهی کسی بدون قصد می‌تونه غم‌های پنهونت رو بیاره بیرون؛ این دردناکه ولی لازمه. دیدن غم، شروعِ ترمیمه. اما اگه کسی فقط غم رو بیرون میاره و همراهیت نمیکنه ،میتونه باعث بشه اون غم ها عمیق‌تر بشه .
وقتی به آینه بعدی رسیدن پوفو کمی دقت کرد آینه صاف و شفاف بود . پوفو تصویر واضحی از خودش میدید و این باعث میشد حس راحتی و و امنیت و آرامش داشته باشه یه آینه تمیز و براق که باعث هیچ تغییری نمیشد . نگهبان با آرامش به پوفو نزدیک تر شد و گفت:
این آینه مثال خوبیه برای کسانی که در کناره ما قرار می گیرن و در واقع در ما هیچ تغییری ایجاد نمیکنن . اونا بدون قضاوت و بدون برداشت شخصی مارو همین که هستیم دوست دارن و همراهمونن . این آینه به ما آرامش میده چون هیچ تغییری در ما ایجاد نمیکنه و ما در مقابلش میتونیم خود واقعی مون باشیم و احساس راحتی کنیم . از این آینه ها توی دنیای واقعی کم پیدا میشه اما اگر پیداش کردی تلاش کن گمش نکنی .

پوفو یکی‌یکی آینه‌ها رو لمس کرد و هر بار یه حسِ تازه رو تجربه کرد ؛ بعضی تصویرها آرامش می‌دادن، بعضی‌هام می ترسوندنش. اما کم‌کم چیزی براش روشن شد: آینه‌ها قابل‌اعتماد نیستن چون هرکدوم بازتاب بخشی از وجود ما هستن و با توجه به زاویه، نور، و کسی که روبروشون وایساده تغییر میکنن . همین‌طور آدم‌ها؛ هر کدوم یه گوشه از تو رو بیرون می‌کشن. بعضی‌ها کمک می‌کنن اون گوشه بهتر رشد کنه، بعضی‌ها می‌شکننش، بعضی‌ها یه چیزای تازه و غریب رو ازت بیرون میارن که حتی خودت باهاش آشنا نبودی.
نگهبان با لحنی جدی گفت: «تو باید به نشونه‌ها دقت کنی. بعد از بودن با کسی چه حسی داری؟ نفس‌هات عمیق‌تره یا تند؟ دنیا برات رنگی‌تر شد یا بی‌رنگ؟ اگه بعدِ یه دیدار سبک‌تر و واضح‌تر بیرون میای، اون آینه رو نگه دار. اگه خسته، کوچک یا گنگ شدی، میتونی ازش فاصله بگیری.»

پوفو سرش رو تکون داد؛ فهمیده بود که پذیرشِ تمامِ حالت‌ها شجاعت، ترس، مهربونی، خشم، شادی، غم جزئی از وجود خودشه و نباید از بعضی‌شون فرار کنه. اما دیگه نمی‌خواست هر بازتابی رو قبول کنه. تصمیم گرفت با دقت اطرافیانش و کسانی که وارد زندگیش میشن رو امتحان کنه،و با تجربه هایی که به دست میاره به نشونه‌ها گوش بده و آگاهانه انتخاب کنه کدوم آینه هر روز کنارش باشه.
وقتی از تالار بیرون اومدن، آفتاب داشت کم‌کم غروب میکرد ،پوفو به نگهبان نگاه کرد و گفت : «خوب پس حالا من می‌تونم انتخاب کنم کدوم آینه کنارم باشه.»
نگهبان لبخند زد و جواب داد: «درسته. آینه های مختلف زیاده، اما مسئولیتِ نگه‌داشتنش با توئه و حالا انتخاب با توئه: مراقب باش، امتحان کن، و بر اساس حست و نشونه‌ها تصمیم بگیر که چه کسی هر روز جلوی آینه تو وایسته.

اپیزودهای دیگر این فصل:

فصل های دارما مدیتیشن

پیام بگذارید

این وب سایت از کوکی ها برای بهبود تجربه وب شما استفاده می کند.