پرش لینک ها

مدیتیشن نادوگانه – بخش ششم

در این اپیزود، توجه از هویت‌های ذهنی و داستان‌های ساخته‌شده در ذهن به تجربه‌ای بی‌زمان و بی‌مکان منتقل می‌شود.
این تمرین، شما را به جایی می‌برد که در آن خود را به عنوان یک موجود جدا و ثابت نمی‌بینید، بلکه به عنوان حضورِ آگاه و بی‌مرز که در آن همه‌چیز در حال پدیدار شدن است.

تلگرام

Telegram

کست باکس

Castbox

اپل پادکست

Apple Podcast

اسپاتیفای

Spotify

مدیتیشن نادوگانه – بخش ششم

بیشتر ما خودمون رو یک وجودی در نظر می‌گیریم که در زمان و مکان محلی‌سازی شده و با بدن و تاریخچه زندگی‌مون شناخته می‌شه. مثلا میگیم، من این‌جا به دنیا اومدم، با این پدر و مادر بزرگ شدم، این باورهای پایه‌ای درباره زندگی رو یاد گرفتم، این تجربه‌های زندگی رو داشتم، این فکرها رو می‌کنم، این دارایی‌ها رو دارم و این رابطه‌ها رو دارم. و بعد با این روایت هم‌هویت می‌شیم. فکر می‌کنیم این واقعا همون چیزیه که هستیم. حتی مدام تو ذهنمون مرورش می‌کنیم و بازنویسیش می‌کنیم. و وقتی ازمون می‌پرسن کی هستی، همونو با بقیه به اشتراک می‌ذاریم. و اگه حس کنیم مورد حمله‌ قرار گرفته، برای دفاع و حفاظت ازش می‌جنگیم. خیلی‌هامون هیچ‌وقت این هویت رو زیر سوال نمی‌بریم و عملا تا لحظه مرگ بهش می‌چسبیم.
ولی ما، تو حضور ذهنی بی‌زمان و مکان هستیم؛ حضوری که همیشه هست و زندگی درش آشکار می‌شه، اون خود ظاهرا درش پدیدار می‌شه. ما شیء نیستیم. یه چیز یا یه شخصِ شیءوار نیستیم.
ما اون حضور همیشگی هستیم؛ چیزی که خودش قابل‌شیءشدن به‌صورت یه چیزِ جدا یا یه کسِ جدا نمی‌شه. شاید باورهای دینی‌ای داشته باشید که به چیزی بی‌زمان اشاره می‌کنن؛ مثل روح/جان ماندگار که از این بدن جلوتر می‌ره و به زندگی معنای عمیق‌تری می‌ده. ولی بدون یه تجربه مستقیم، این باورها تا یه جایی کمک می‌کنن. این تجربه مستقیم معمولا از چند مرحله رد می‌شه. گاهی این مراحل تو یه تجربه واحد روی هم می‌افتن و یه‌باره ماهیتمون رو کامل می‌بینیم؛ اما برای بیشتر ما، کم‌کم خودش رو نشون می‌ده. مراحل همیشه هم به ترتیبی که این‌جا می‌گم اتفاق نمی‌افتن و ممکنه هر کس جور دیگه‌ای تجربه‌شون کنه.
ولی این سناریوی رایج ترین هست. تو مرحله اول می‌فهمید افکار و احساساتتون خود شما نیستن. شما اون کسی هستین که این فکرها و احساس‌ها رو داره. اگه یه مدت مدیتیشن کرده باشین و مثلا توجهتون رو به دم و بازدمتون معطوف کرده باشین احتمالا همین رو تجربه داشتین که قبلا کاملا با محتوای ذهنتون یکی بودین ولی حالا یه فاصله از تجربه‌تون دارید.
می‌تونید محتوای ذهن رو به چشم چیزهایی که برای شما رخ می‌دن ببینید. من مراقبه‌کننده‌ای هستم که از تجربه‌م باخبره. خب، این هنوز یک هویت به‌عنوان یک شخص جداست، درسته؟
که خیلی از مراقبه‌کننده‌ها هیچ‌وقت از این مرحله جلوتر نمی‌رن.
تو مرحله بعد کم‌کم از خودتون می‌پرسید ماهیت همین مراقبه‌کننده چیه؟ اون که باخبره کیه؟ می‌تونم پیداش کنم؟ میتم بگم شیءش هست؟
به بارنشستنِ این مرحله که می‌رسید، متوجه میشید که مراقبه‌کننده پیدا شدنی نیست. یه کسِ جدا که داره مراقبه می‌کنه وجود نداره. به‌جاش، یه فضای ذهنی بی‌مرز هست؛ یک فضای زنده، بیدار و آگاه که قابل‌شیءشدن، میخکوب شدن، یا مکان‌مند شدن نیست.
وقتی این رو ببینید، حس شخص جدا بودن کم‌کم چنگش رو روی شما شل می‌کنه. شاید یه‌باره کامل نیفته، ولی استحکامش رو از دست می‌ده و تو هی برمی‌گردی به همین فضا.
تو این مرحله، تمرین اینه که برگردید و تو همین گشودگی این فضا و هویت استراحت کنید.
این دیدن همون چیزیه که ذهن رو ذوق‌زده و شوکه می‌کنه و از خلسه عادت‌هاتتون پرتتون می‌کنه بیرون. حالا دیگه جایگاه هویتتون جابه‌جا شده. به‌جای این‌که خودتون رو یه شیء با وجود محکم تو زمان و مکان بدونین، حالا خودتون رو حضور بدون زمان و مکان می‌شناسین، حضوری که توش تجربه آشکار می‌شه.
باز هم خیلی‌ها به همین کشف راضی می‌شن و تحقیق‌شون همین‌جا متوقف می‌شه. اما این کشف هنوز دوگانه‌ست. از یه طرف، تو فضای بی‌مرزی و از اون طرف، کلی شیء هست که تو این گشودگی میان و می‌رن. هنوز تا نادوگانگیِ واقعیت جلو نرفتیم.
اشیایی که ظاهرا جلوتون و بیرون از شما هستن، واقعا چقدر محکم و سفت هستن؟ نگاه معمول می‌گه چیزهایی مثل درخت، کامپیوتر، ماشین و دیوار محکم‌ان، درسته؟ اما محکم بودن خودش یه تجربه‌ست، مثل هر تجربه دیگه ای. و تجربه از آگاه بودن ساخته می‌شه. بدون آگاهی ذهنی، تجربه‌ای در کار نیست.
حضوره که امکان تجربه رو می‌ده. اگه با دقت تو ماهیت تجربه‌تون نگاه کنین، می‌بینین واقعیتی که بشه مستقل از آگاه بودن ازش شناختش وجود نداره.
جهانی که براتون وجود داره تنها جهانیه که می‌تونید بشناسید، تجربه شما از اونه؛ و این تجربه از آگاهی ساخته می‌شه. اون‌که نگاه می‌کنه و اون‌که بهش نگاه می‌شه، هر دو چیزی جزحضورهایی در فضای ذهن نیستن. با این شناخت، دوگانگی در یک‌پارچگیِ بی‌درزحل می‌شه.
این شناخت هر حس باقی‌مونده از جدایی رو قیچی می‌کنه. فقط یک بی‌دوم می‌مونه که خودش رو تو این کثرت صورت‌ها بیان می‌کنه.
حالا شما لایه‌ای عمیق‌ترمی‌شناسی که همه بدون ‌جوهر و بدون ‌جدایی واقعی ان. همه موج‌هایی‌ان که رو اقیانوسِ بودن میان و می‌رن. وقتی بفهمیم خودمون «اقیانوسیم، دیگه در موج جدا بودن و آمدن و رفتن گم نمی‌شیم.
این شناخت ممکنه زمان ببره تا تثبیت و عمیق بشه، ولی وقتی ببینیدش، در تجربه زندگیتون اثر می‌ذاره.

اپیزودهای دیگر این فصل:

فصل های دارما مدیتیشن

پیام بگذارید

این وب سایت از کوکی ها برای بهبود تجربه وب شما استفاده می کند.